تبليغاتX
باران

باران

شیشه ی پنجره را باران شست ... اما چه کسی نقش تو را از دل من خواهد شست

 اطمينان:

روزي اهل روستا تصميم گرفتند براي بارش باران دعا كنند

در روز مقرر همه گرد هم آمدند و فقط يك پسر بچه همراه خود چتر آورده بود .

به اين مي گويند اطمينان.

ايمان

ايمان هم چون كودكي يك ساله است كه وقتي شما او را به هوا مي اندازيد ، مي خندد ... چون مي داند كه شما او را خواهيد گرفت .

اميد

هر شب به رختخواب مي رويم ، بدون هيچ تضميني برا ي اينكه فردا صبح از خواب بيدار شويم .. با اين وجود كلي برنامه ريزي براي روز آينده داريم .

اطمينان كنيد ، به خداوند ايمان داشته باشيد و هيچ وقت اميد خود را از دست ندهيد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:51  توسط   | 

خوب بود تجربه بدي نبود ... شايد لازم باشه گاهي سياه و سفيد در كنار هم قرار بگيرن و اين بارمنم هم از رنگ جدا شدم و با شعله هاي الهام او رفتم ..تمام مدت مي گشت دلم به سوي اينكه سياهي بيشتر بود يا سفيدي ..آدما سفيد .. ديوارها بيشتر سياه و سقف تصوير آدمي مبهم و شعر ها نيز مبهم و احساسها اما همه رها و او كه با من بود زيادي رها ... و شايد من خواستم تا محيط مبهم را روشن كنم واين خلاف قانون سياه و سفيد بود و او را شايد نسبت به رويايش سرد كردم ..

نمي دونم كي و چرا دوباره سياه و سفيد و رها و روياي دوستم و شايد تمام همه حرفها؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:6  توسط   | 

امشب از راز دلم با خبرت خواهم كرد

امشب از پشت نگاهم خبرت خواهم كرد

همچو نرگسهاي پرپر روي آب

روزي از فصل خزانت ميروم

آرزوهايم شبيه يك حباب

روزي از معناي ذهنت مي رود  

همچو اشكي كه نشيند بر چشم

يا نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد

روزي از قاموس حرفت مي روم  !!!!!!!!                     ............... باران

چهلم .. امروز چهلم دوستم بود .. من فقط آرامش ديدم .. نه براي بيروني ها واسه اونايي كه به قول ما خواب بودند ------ بيرون همه چه ترسناك بودند و نا آرام و هوا عجيب سنگين بود بالاتر از هر سنگ قبر ..و دوستم صداش كردم زياد بي جواب موندم خيلي ها صداش كردند نمي دونم كجا بود و پيش كي وايساده بود خوش بود يا نه .. من هيچي از اونا نمي دونم ..باد سردي مي وزيد و صداي شيون مادر و ... بيقرارم مي كرد شايد اگه ترس نبود مي موندم .. با يك شمع نه پيش مينا .. پيش خودم چون خيلي به خودم نزديك شدم و چه خالي شده بودم از همه دنيايي ها و زور زدنهاي بي خود .. حيف نمي دونم كي تجربه مي كنم كاش اون وقت هم قبرستون برام آرام بخش باشه...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:59  توسط   | 

عجيب روزگاري شده ها به قول شاعر

يكي از عقل مي لافد يكي طاعات مي بافد

بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم ....

داره همه چيز خوب پيش ميره منظورم اوضاع منو خداست دارم بهش نزديك ميشم مي دوني

 منتظرم منتظر..... واي كه چقدر بيهوده رفتم و تلف شد عمر در سياهيي كه مي پنداشتم سپيد است .

شايد هنوز تا مرز مدرن شدن شماها فاصله داشته باشم ولي هيچگاه اين عقب بودن را با نو بودن پوچ شما عوض نمي كنم ... من پيدا شده ام ... باور كنيد كه هست ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 22:59  توسط   | 

اگر خدا نخواهد ..

در ميان گردباد بي رحم زندگي

شمع بي سر پناه اميدت

خاموش نخواهد شد !

ايمان دارم

باوركن .....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 19:44  توسط   | 

مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

گفت كه سرمست نه اي رو كه از اين دست نه اي

رفتم و سرمست شدم وزطرب آكنده شدم

گفت كه تو كشته نه اي در طرب آغشته نه اي

پيش رخ زنده كنش كشته و افكنده شدم .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 23:44  توسط   | 

ميگن ... گفتند ... گفته بودند كه ميگذره ..آره ميگذره با تموم خوبي ها و بديهاش . تموم ميشه مثل        خوردن يه بستني و زود ميرسي به آخرش و حيف كه تو اين راه همه مي خوان حضور خودشونو به                  تو اثبات كنن و نمي دونن كه وجود بي ارزششون هيچ فايده اي نداره .. ميگذره چه بخواهيم و نخواهيم ميگن هرچي بر سرمون مياد خودمون خواستيم نمي دونم من كي خواستم هر روز بدبختي آدما رو ببينم من كي خواستم بي عدالتي ها رو ببينم نه من نه ظلم رو خواستم و نه سياهي و بدبختي رو من خواستم كه اينجا نباشم خواستم كه جايي از جنس خودم باشم يعني از جنس خداي خودم خدايي لطيف تر از پر پروانه و خدايي مهربانتر از ابر بهار من هيچ وقت آتش را نخواستم  من هيچ وقت نامردي را نخواستم .. پس چرا باز هم ميگن..........       كاش اين بار خيلي زود دير نشه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:36  توسط   | 

 

پرواز عجب عادت خوبي است ......

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 22:7  توسط   | 

فرزندم !

تو از خزائن رحمت خدا چیزهایی خواستی که هیچ کس جز او توانائی بخشیدن آنها را ندارد همچون  طول عمرُ تندرستی و فراوانی روزی را و خدا کلید خزائن خویش را در دست تو نهاد زیرا  که اذن داد تا هرچه می خواهی از او بخواهی و تو هروقت بخواهی می توانی درهای رحمت را بگشائی و سیلاب رحمت او را بر خویش فروریزی ُ چون چنین است مبادا که دیرکرد اجابت تو را نومید سازد که         بخشش به اندازه نیت است ...

امام علی(ع)

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 22:32  توسط   | 

 

من است سرگذشت كودكي كه به سرانگشت پا هرگز دستش به شاخه

هيچ آرزويي نرسيده است ...

عرفان ... فلسفه ... تصوف .... رياضت .... انزوا ..... تفكر ..... دين .... زندگي ....

دوست .... عشق .... پول ....

چرا هيچ كدوم جواب نميده ؟....

جواب چراهامو كجا پيدا كنم و راه كي رو قبول كنم كه پاي حرف هزكي ميشينم همه حق رو به خود ميدن و من اما هنوز دنبال جوابي براي سه سوال خود هستم.

۱- ازكجا آمده ام    ۲- چرا اومدم    ۳- كجا ميرم؟؟؟؟؟

خدايا تو ؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:13  توسط   |