تبليغاتX
باران

باران

شیشه ی پنجره را باران شست ... اما چه کسی نقش تو را از دل من خواهد شست

خدایا

من تورا در خلوت شبهای عشاق می جویم .در سکوت دلنشین نیمه شب که همه موجودات عالم در خوابند ،تورا در ترنم باران بهاری که دلنشین ترین نغمه حیات است می بینم .

تو را در آوارگی و سرگردانی پرندگان عاشق شهرمان می جویم ،در قطره شبنم نشسته بر برگ گلی و یا قطره ای که از شاخه ای باران زده می چکد میجویم 

خدایا من تو را در سینه ای که به ظلم وستم دریده میشود وبه خون می تپد ویا در اولین دم نوزادی که زندگی اش را با شور می آغازد می جویم

من تورا لابلای شب بوها بین تمام مهربانیهاوسرآغاز هر شروعی می بینم

خدای مهربان من

خدای مهربان ما ...تو در تمام ذرات وجودم ...درتمام ذرات وجودمان جریان داری وبا مایی ،

هر لحظه وهر کجا که هستم وهستیم دستمان رابگیر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 12:37  توسط   | 

شب سردی است ومن افسرده

راه دوری است ،و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند زمن آدمها

سایهای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به در یا ریزم ؟

مثل این است که شب نمناک است .

 دیگران را هم غم هست به دل ،غم من لیک غمی غمناک است .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 12:19  توسط   | 

مرو که بی تو دلم زین بهانه می شکند

سرشک دیده من دانه دانه می شکند

تو شاهزاده شعر منی کنارم باش

که بی تو بر لب سردم ترانه می شکند

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:14  توسط   | 

صفحه ای سفید زیر دستانم می گذارم واز رنگین کمان فکرم رنگ آبی را بر میدارم و آسمان را با آن نوازش می کنم .

با رنگ طلایی ،خورشید را روی آسمان می نشانم

رنگها را روی زمین میگذارم ودستم را به رنگ سبز دعوت میکنم رنگی که تمام انگیزه یک نقاش رابرای کشیدن سبزه زمین تشویق می کند و با رنگی که درخت خود را در آن زیبامیبیند زندگی رانقاشی میکنم . 

رنگ قرمز را از بین رنگین کمانم جدا می کنم شکوفه را بر روی موهای درخت تزیین می کنم درخت را با تاجی از شکوفه می کشم

پای درخت ،دوستی همرنگ آسمان می کشم تا درختم هر روز صبح با صدای پای آب از خواب بیدار شود

آری دلم می خواهد زیباترینها رابه تصویر بکشم وپاکیها رابه یاد این دنیا ومردم هزار چهره اش آورم  ودوستی را مهمان گلدانهای خالی دلهایشان کنم و بارانی کنم همه دلهای بیدار وعاشق را...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:30  توسط   | 

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را در دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 18:55  توسط   | 

ما دل زغمت شكسته داريم اي دوست

    از غير تو ديده بسته داريم اي دوست

     گفتي كه به دل شكستگان نزديكي

     مانيز دلي شكسته داريم اي دوست

 

باران               

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 21:25  توسط   |