تبليغاتX
باران

باران

شیشه ی پنجره را باران شست ... اما چه کسی نقش تو را از دل من خواهد شست

براي همه آنهايي كه بي تقصيرند .تقديم به چشمهايي كه در راه ماندند و دلهايي كه آنها را راندند

تقديم به اشكهايي كه غرورشان شكست و عهدهايي كه كسي آنها را نبست ...

باز هم تكرار است

قصه عهد شكستن با اشك

دل بريدن از هم ،گم شدن ،نيست شدن

قصه عشق خيالي و دروغ

باز بازيچه شدن در دام عشق

باز تكرار همان حرف كه بي تو هرگز !!!

قصه باران گرفتن در چشم

در ميان رويش فصل خزان

 و صداي ترك يك دلگرم

و شكستن غرور يك سرو بلند

قصه پونه عشق ،قصه موج نگاه

قصه غربت يك ياس جوان

قصه له شدن يك حس ناب

سرگذشت بي سرانجام دو بال

آري انگار همه تكرار است

 ومن اما غمگين باز هم ميخوانم

باز هم ميخوانم نوحه تلخ جدايي ها را

باز هم ميگويم كه دروغ است وفا

كه دروغ است محبت يا عشق

آري امروز من فهميدم كه دروغ است

همان حرف، كه بي تو هرگز........

شعر از باران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 15:4  توسط   | 

امشب از راز دلم با خبرت خواهم کرد

امشب از پشت نگاهم خبرت خواهم کرد

همچو نرگسهای پرپر روی آب

روزی از فصل خزانت میروم

آرزوهایم شبیه یک حباب

روزی از معنای ذهنت می رود

همچو اشکی که  نشیندبر چشم

یا نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد

روزی از قاموس حرفت می روم

با نگاهی غرق اشک بدرقه

با دلی پر سوز و پر اندوه و غم

روزی از اعماق جانت میروم

می روم یک روز از قاب قشنگ خاطرات پاک تو

می روم یک روز از واژه های دفتر اشعار تو

حرف آخر ای دل درد آشنای تنگ من

فرصتی دیگر ندارم تا غروب زندگی

می روم امروز و فردا از دل دنیای تو ...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:57  توسط   | 

کاش راهی به سوی تو می یافتم

یا ای کاش تو راهت را به من نشان می دادی !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 13:42  توسط   | 

کاش می فهمیدیم که نباید حس کرد

که نباید دل بست

که نباید لحظه بودن را با نگاه من وتو تفسیر کرد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 12:52  توسط   | 

دلم گرفته دوست دام با بلندترین فریادها صدایش کنم اما من که خیلی صدایش میزنم چرا جوابی از سوی او نیست ؟چرا انعکاسی از مهرش بر من نمی تابد؟ چرا دستهای لرزانم مثل همیشه خالی از اجابتند؟ چرا نور رحمتش را از من دریغ میدارد من که تشنه محبت اویم من که میدانم صدایم را میشنود و دردهایم را حس میکند پس چرا جوابی نمدهد؟؟؟؟؟؟؟؟

کاش کسی جواب چراهایم را میدانست !!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 13:7  توسط   |