ای پادشه خوبان داد ز غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقتست که بازآیی ...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 14:16  توسط
|
شیشه ی پنجره را باران شست ... اما چه کسی نقش تو را از دل من خواهد شست
دل بی تو به جان آمد وقتست که بازآیی ...

گرچه در جمعی ولی تنهای تنهایی هنوز
بی تو امشب گریه هم با من غریبی می کند
دیده در راهند چشمانم که باز آیی هنوز....
دنیای غریبی است هرکس سرگرم خودشه وهیچکس به فکر دیگری نیست . دیگر کسی برا ی دوست خود دوستی نمی کند دیگر آدمی محبت را نمی شناسد و کسی مهربانی را از بر نمی خواند وتنها یک چیز برای همه مشترک است و آن رفاه دنیا و پول و مادیات . نمیدونم به کجا
می خواییم برسیم ولی امیدوارم درست حرکت کنیم و کمی هم به فکر پیچک همسایه باشیم...