تبليغاتX
باران

باران

شیشه ی پنجره را باران شست ... اما چه کسی نقش تو را از دل من خواهد شست

آرزوهایت را یادداشت کن

خداوند آنها را فراموش نمی کند....

آنچه امروز داری خواسته دیروزت بوده

و آرزوی کال من نیز روزی در افق دستهایم نظاره گر گذشته ای می شود که خیره به آینده ای روشن بود ... و تو نیز میرسی به آنچه که بخواهی و بداند که به صلاح توست .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 12:46  توسط   | 

كاش مي فهميدم كه نبايد دل بست

كه نبايد حس كرد

كه نبايد لحظه بودن را با نگاه من و او تفسير كرد ..

آي اكنون درين دامگه شيطاني

من گرفتارترين تنهايم

او گرفتارترين تنها است

دل ما بسته وابستگي است

قصه ماندن ما طرح يك خستگي است ...

شعر از باران ..........

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 21:35  توسط   | 

ياد دوران سبز كودكي بخير ياد بازيهاي بچگي بخير ياد روزايي كه نه مي فهميديم سياست چيه و نه   مي دونستيم دروغ و ريا كه اين روزا شده وسيله پيشرفت آدما چيه ... پاك و زلال بوديم و تموم دنيامون تو گرگم به هوا و لي لي بازي گذشت و تموم غممون خراب شدن اسباب بازيهامون بود اما حالا انقدر  غم دارم كه ديگه نه زلال بودن رو بلدم و نه جايي براي دوستي هاي پاك دارم ...كاش تو همو ن دوران بچگي زندگيم متوقف ميشد...اما نشد و همينطور داره ميره تا ...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 12:8  توسط   |