تبليغاتX
باران

باران

شیشه ی پنجره را باران شست ... اما چه کسی نقش تو را از دل من خواهد شست

امشب از راز دلم با خبرت خواهم كرد

امشب از پشت نگاهم خبرت خواهم كرد

همچو نرگسهاي پرپر روي آب

روزي از فصل خزانت ميروم

آرزوهايم شبيه يك حباب

روزي از معناي ذهنت مي رود  

همچو اشكي كه نشيند بر چشم

يا نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد

روزي از قاموس حرفت مي روم  !!!!!!!!                     ............... باران

چهلم .. امروز چهلم دوستم بود .. من فقط آرامش ديدم .. نه براي بيروني ها واسه اونايي كه به قول ما خواب بودند ------ بيرون همه چه ترسناك بودند و نا آرام و هوا عجيب سنگين بود بالاتر از هر سنگ قبر ..و دوستم صداش كردم زياد بي جواب موندم خيلي ها صداش كردند نمي دونم كجا بود و پيش كي وايساده بود خوش بود يا نه .. من هيچي از اونا نمي دونم ..باد سردي مي وزيد و صداي شيون مادر و ... بيقرارم مي كرد شايد اگه ترس نبود مي موندم .. با يك شمع نه پيش مينا .. پيش خودم چون خيلي به خودم نزديك شدم و چه خالي شده بودم از همه دنيايي ها و زور زدنهاي بي خود .. حيف نمي دونم كي تجربه مي كنم كاش اون وقت هم قبرستون برام آرام بخش باشه...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:59  توسط   | 

عجيب روزگاري شده ها به قول شاعر

يكي از عقل مي لافد يكي طاعات مي بافد

بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم ....

داره همه چيز خوب پيش ميره منظورم اوضاع منو خداست دارم بهش نزديك ميشم مي دوني

 منتظرم منتظر..... واي كه چقدر بيهوده رفتم و تلف شد عمر در سياهيي كه مي پنداشتم سپيد است .

شايد هنوز تا مرز مدرن شدن شماها فاصله داشته باشم ولي هيچگاه اين عقب بودن را با نو بودن پوچ شما عوض نمي كنم ... من پيدا شده ام ... باور كنيد كه هست ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 22:59  توسط   |