امشب از پشت نگاهم خبرت خواهم كرد
همچو نرگسهاي پرپر روي آب
روزي از فصل خزانت ميروم
آرزوهايم شبيه يك حباب
روزي از معناي ذهنت مي رود
همچو اشكي كه نشيند بر چشم
يا نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد
روزي از قاموس حرفت مي روم !!!!!!!! ............... باران
چهلم .. امروز چهلم دوستم بود .. من فقط آرامش ديدم .. نه براي بيروني ها واسه اونايي كه به قول ما خواب بودند ------ بيرون همه چه ترسناك بودند و نا آرام و هوا عجيب سنگين بود بالاتر از هر سنگ قبر ..و دوستم صداش كردم زياد بي جواب موندم خيلي ها صداش كردند نمي دونم كجا بود و پيش كي وايساده بود خوش بود يا نه .. من هيچي از اونا نمي دونم ..باد سردي مي وزيد و صداي شيون مادر و ... بيقرارم مي كرد شايد اگه ترس نبود مي موندم .. با يك شمع نه پيش مينا .. پيش خودم چون خيلي به خودم نزديك شدم و چه خالي شده بودم از همه دنيايي ها و زور زدنهاي بي خود .. حيف نمي دونم كي تجربه مي كنم كاش اون وقت هم قبرستون برام آرام بخش باشه...
